تبليغاتX
همه چیو هیچی

همه چیو هیچی

همه چیو هیچی

اثر جدید استاد‌فرشچیان با نام "پرچمدار‌حق"

 

 

اثر جدید استاد‌فرشچیان با نام "پرچمدار‌حق"

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 21:8  توسط محمد  | 

شب عاشورا چه گذشت؟

 

 

 

 

 

 

 

همین که شب عاشورا نزدیک شد حضرت امام حسین علیه السلام اصحاب خود را جمع کرد.

 حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرموده

که من در آن وقت مریض بودم با آن حال نزدیک شدم و گوش فرا داشتم تا پدرم چه می‌فرماید،

شنیدم که با اصحاب خود گفت:

اَثْنی عَلَی اللهِ اَحْسَنَ الثَّناءِ تا آخر خطبه که حاصلش به فارسی اینست:

ثنا می‌کنم خداوند خود را به نیکوتر ثناها و حمد می‌کنم او را بر شدت و رخاء،

ای پروردگار من سپاس می‌گذارم ترا بر اینکه ما را به تشریف نبوت تکریم فرمودی،

و قرآن را تعلیم ما نمودی، و به معضلات دین ما را دانا کردی،

و ما را گوش شنوا و دیده بینا و دل دانا عطا کردی، پس بگردان ما را از شکرگزاران خود.

 

 

 

به ادامه ی مطلب برو




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 26 آذر1389ساعت 1:59  توسط محمد  | 

وقایع روز نهم ماه محرم سال 61

 

 

 

 

 

 

 

1. در روز نهم محرم (تاسوعای حسینی)

شمر بن ذی الجوشن با نامه‏ای كه از عبیداللّه‏ داشت

از "نُخیله"  كه لشكرگاه و پادگان كوفه بود  با شتاب بیرون آمد

و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم وارد كربلا شد

و نامه عبیداللّه‏ را برای عمر بن سعد قرائت كرد.

ابن سعد به شمر گفت: وای بر تو! خدا خانه ات را خراب كند،

چه پیام زشت و ننگینی برای من آورده‏ای.

به خدا قسم!

تو عبیداللّه‏ را از قبول آنچه من برای او نوشته بودم بازداشتی و كار را خراب كردی... .

 

.

 

2. شمر كه با قصد جنگ وارد كربلا شده بود،

از عبیداللّه‏ بن زیاد امان نامه‏ای برای خواهرزادگان خود

و از جمله حضرت عباس علیه‏السلام گرفته بود

 كه در این روز امان نامه را بر آن حضرت عرضه كرد و ایشان نپذیرفت.

شمر نزدیك خیام امام حسین علیه‏السلام آمد

و عباس، عبداللّه‏، جعفر و عثمان

(فرزندان امام علی علیه‏السلام كه مادرشان ام‏البنین علیها‏السلام بود) را طلبید.

آنها بیرون آمدند،

شمر گفت: از عبیداللّه‏ برایتان امان گرفته‏ام.

آنها همگی گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت كند،

ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد؟!

 

 

.

 


3. در این روز اعلان جنگ شد كه حضرت عباس علیه‏السلام

امام حسین علیه‏السلام را باخبر كرد.

امام حسین علیه‏السلام فرمود:

ای عباس! جانم فدای تو باد، بر اسب خود سوار شو و از آنان بپرس كه چه قصدی دارند؟

حضرت عباس علیه‏السلام رفت و خبر آورد كه اینان مي‏گویند:

یا حكم امیر را بپذیرید یا آماده جنگ شوید.

امام حسین علیه‏السلام به عباس فرمودند:

اگر مي‏توانی آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند

و امشب را مهلت دهند تا ما با خدای خود راز و نیاز كنیم و به درگاهش نماز بگذاریم.

خدای متعال مي‏داند كه من بخاطر او نماز و تلاوت قرآن را دوست دارم.

حضرت عباس علیه‏السلام نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنان مهلت خواست.

عمر بن سعد در موافقت با این درخواست تردید داشت،

سرانجام از لشكریان خود پرسید كه چه باید كرد؟

"عمرو بن حجاج" گفت: سبحان اللّه‏! اگر اهل دیلم و كفار از تو چنین تقاضایی مي‏كردند

سزاوار بود كه با آنها موافقت كنی.

عاقبت فرستاده عمر بن سعد نزد حضرت عباس علیه‏السلام آمد و گفت:

ما به شما تا فردا مهلت مي‏دهیم، اگر تسلیم شدید شما را به عبیداللّه‏ مي‏سپاریم وگرنه

دست از شما برنخواهیم داشت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آذر1389ساعت 1:29  توسط محمد  | 

وقایع روز هشتم ماه محرم سال 61

 

 

 

 

 

 

 

۱. "خوارزمی" در مقتل الحسین و "خیابانی" در وقایع الایام نوشته‏اند كه

در روز هشتم محرم امام حسین علیه‏السلام و اصحابش از تشنگی سخت آزرده خاطر شده بودند؛

بنابراین امام حسین علیه‏السلام كلنگی برداشت

و در پشت خیمه‏ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را كَند،

آبی گوارا بیرون آمد و همه نوشیدند و مشكها را پر كردند، سپس آن آب ناپدید شد

و دیگر نشانی از آن دیده نشد. هنگامی كه خبر این ماجرا به عبیداللّه‏ بن زیاد رسید،

پیكی نزد عمر بن سعد فرستاد كه: به من خبر رسیده است كه حسین چاه مي‏كَند و آب بدست مي‏آورد.

به محض اینكه این نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت كن كه دست آنها به آب نرسد

و كار را بر امام حسین علیه‏السلام و یارانش سخت بگیر. عمر بن سعد دستور وی را عمل نمود.

 

.

 

۲. در این روز "یزید بن حصین همدانی" از

امام حسین علیه‏السلام اجازه گرفت تا با عمر بن سعد گفتگو كند.

حضرت اجازه داد و او بدون آنكه سلام كند بر عمر بن سعد وارد شد؛

عمر بن سعد گفت: ای مرد همدانی! چه چیز تو را از سلام كردن به من بازداشته است؟

مگر من مسلمان نیستم؟

گفت: اگر تو خود را مسلمان مي‏پنداری پس چرا بر عترت پیامبر شوریده

و تصمیم به كشتن آنها گرفته‏ای و آب فرات را كه حتی حیوانات این وادی از آن مي‏نوشند

از آنان مضایقه مي‏كنی؟

عمر بن سعد سر به زیر انداخت و گفت: ای همدانی!

من مي‏دانم كه آزار دادن به این خاندان حرام است،

من در لحظات حسّاسی قرار گرفته‏ام و نمي‏دانم باید چه كنم؛

آیا حكومت ری را رها كنم، حكومتی كه در اشتیاقش مي‏سوزم؟

و یا دستانم به خون حسین آلوده گردد، در حالی كه مي‏دانم كیفر این كار، آتش است؟

ای مرد همدانی! حكومت ری به منزله نور چشمان من است

و من در خود نمي‏بینم كه بتوانم از آن گذشت كنم.

یزید بن حصین همدانی بازگشت و ماجرا را به عرض امام حسین علیه‏السلام  رساند و گفت:

عمر بن سعد حاضر شده است شما را در برابر حكومت ری به قتل برساند.

 

.


3. امام حسین علیه‏السلام مردی از یاران خود بنام "عمرو بن قرظة" را نزد ابن سعد فرستاد

و از او خواست تا شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشند.

شب هنگام امام حسین علیه‏السلام با 20 نفر و عمر بن سعد با 20 نفر در محل موعود حاضر شدند.

امام حسین علیه‏السلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند

و فقط برادر خود "عباس" و فرزندش "علي‏اكبر" را نزد خود نگاه داشت.

عمر بن سعد نیز فرزندش "حفص" و غلامش را نگه داشت و بقیه را مرخص كرد.

در این ملاقات عمر بن سعد هر بار در برابر سؤال امام حسین علیه‏السلام كه فرمود:

آیا مي‏خواهی با من مقاتله كنی؟ عذری آورد.

یك بار گفت: مي‏ترسم خانه‏ام را خراب كنند!

امام حسین علیه‏السلام فرمود: من خانه‏ات را مي‏سازم.

ابن سعد گفت: مي‏ترسم اموال و املاكم را بگیرند!

فرمود: من بهتر از آن را به تو خواهم داد، از اموالی كه در حجاز دارم.

عمر بن سعد گفت: من در كوفه بر جان افراد خانواده‏ام از خشم ابن زیاد بیمناكم و مي‏ترسم

آنها را از دم شمشیر بگذراند.

حضرت هنگامی كه مشاهده كرد عمر بن سعد از تصمیم خود باز نمي‏گردد،

از جای برخاست در حالی كه مي‏فرمود:

تو را چه مي‏شود؟ خداوند جانت را در بسترت بگیرد و تو را در قیامت نیامرزد.

به خدا سوگند! من مي‏دانم كه از گندم ری نخواهی خورد!

ابن سعد با تمسخر گفت: جو ما را بس است.

 

.

 

۴. پس از این ماجرا، عمر بن سعد نامه‏ای به عبیداللّه‏ نوشت

و ضمن آن پیشنهاد كرد كه امام حسین علیه‏السلام را رها كنند؛

چرا كه خودش گفته است كه یا به حجاز برمي‏گردم یا به مملكت دیگری مي‏روم.

عبیداللّه‏ در حضور یاران خود نامه ابن سعد را خواند،

"شمر بن ذی الجوشن" سخت برآشفت و نگذاشت عبیداللّه‏ با پیشنهاد عمر بن سعد موافقت كند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آذر1389ساعت 1:17  توسط محمد  | 

وقایع روز هفتم ماه محرم سال 61

 

 

 

 

۱. در روز هفتم محرم عبید اللّه‏ بن زیاد ضمن نامه‏ای به

عمر بن سعد از وی خواست تا با سپاهیان خود بین امام حسین و یاران،

و آب فرات فاصله ایجاد كرده و اجازه نوشیدن آب به آنها ندهد.

عمر بن سعد نیز بدون فاصله "عمرو بن حجاج" را با 500 سوار در كنار شریعه فرات مستقر كرد

و مانع دسترسی امام حسین علیه‏السلام و یارانش به آب شدند.

.

 

2. در این روز مردی به نام "عبداللّه‏ بن حصین ازدی"  كه از قبیله "بجیله" بود

فریاد برآورد: ای حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانی نخواهی دید!

به خدا سوگند كه قطره‏ای از آن را نخواهی آشامید، تا از عطش جان دهی!

امام حسین علیه‏السلام فرمودند: خدایا! او را از تشنگی بكش

و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار نده.

حمید بن مسلم مي‏گوید: به خدا سوگند كه پس از این گفتگو به دیدار او رفتم

در حالی كه بیمار بود، قسم به آن خدایی كه جز او پروردگاری نیست،

دیدم كه عبداللّه‏ بن حصین آنقدر آب مي‏آشامید تا شكمش بالا مي‏آمد و آن را بالا مي‏آورد

و باز فریاد مي‏زد: العطش! باز آب مي‏خورد، ولی سیراب نمي‏شد. چنین بود تا به هلاكت رسید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت 1:37  توسط محمد  | 

وقایع روز ششم ماه محرم سال 61

 

 

 

 

 

۱. در این روز عبیداللّه‏ بن زیاد نامه‏ای برای عمر بن سعد فرستاد كه:

من از نظر نیروی نظامی اعم از سواره و پیاده تو را تجهیز كرده‏ام.

توجه داشته باش كه هر روز و هر شب گزارش كار تو را برای من مي‏فرستند.

.

 

۲. در این روز "حبیب بن مظاهر اسدی" به امام حسین علیه‏السلام عرض كرد:

یابن رسول اللّه‏! در این نزدیكی طائفه‏ای از بنی اسد سكونت دارند 

اگر اجازه دهی من به نزد آنها بروم و آنها را به سوی شما دعوت نمایم.

امام حسین علیه‏السلام اجازه دادند و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد

و نزد آنها رفت و به آنان گفت: بهترین ارمغان را برایتان آورده‏ام،

شما را به یاری پسر رسول خدا دعوت مي‏كنم،

او یارانی دارد كه هر یك از آنها بهتر از هزار مرد جنگی است

و هرگز او را تنها نخواهند گذاشت و به دشمن تسلیم نخواهند نمود.

عمر بن سعد او را با لشكری انبوه محاصره كرده است،

چون شما قوم و عشیره من هستید، شما را به این راه خیر دعوت مي‏نمایم... .

در این هنگام مردی از بني‏اسد كه او را "عبداللّه‏ بن بشیر" مي‏نامیدند برخاست و

گفت: من اولین كسی هستم كه این دعوت را اجابت مي‏كنم و سپس رجزی حماسی خواند:

قَدْ عَلِمَ الْقَومُ اِذ تَواكلوُا وَاَحْجَمَ الْفُرْسانُ تَثاقَلُوا
اَنِّی شجاعٌ بَطَلٌ مُقاتِلٌ كَاَنَّنِی لَیثُ عَرِینٍ باسِلٌ

"حقیقتا این گروه آگاهند  در هنگامی كه آماده پیكار شوند

و هنگامی كه سواران از سنگینی و شدت امر بهراسند،

كه من [رزمنده‏ای] شجاع، دلاور و جنگاورم، گویا همانند شیر بیشه‏ام."

سپس مردان قبیله كه تعدادشان به 90 نفر مي‏رسید برخاستند و برای یاری

امام حسین علیه‏السلام حركت كردند.

در این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه كرد

و او مردی بنام "ازْرَق" را با 400 سوار به سویشان فرستاد.

آنان در میان راه با یكدیگر درگیر شدند، در حالی كه فاصله چندانی با امام حسین علیه‏السلام نداشتند.

هنگامی كه یاران بني‏اسد دانستند تاب مقاومت ندارند،

در تاریكی شب پراكنده شدند و به قبیله خود بازگشتند

و شبانه از محل خود كوچ كردند كه مبادا عمر بن سعد بر آنان بتازد.

حبیب بن مظاهر به خدمت امام حسین علیه‏السلام آمد و جریان را بازگو كرد.

 

امام حسین علیه‏السلام فرمودند: "لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّه‏ِ"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت 1:29  توسط محمد  | 

وقایع روز پنجم ماه محرم سال 61

 

 

 

 

 

۱. در این روز عبیداللّه‏ بن زیاد، شخصی بنام

"شبث بن ربعی را به همراه یك هزار نفر به طرف كربلا گسیل داد.

 

.

 

۲. عبیداللّه‏ بن زیاد در این روز دستور داد تا شخصی بنام

"زجر بن قیس" بر سر راه كربلا بایستد و هر كسی را كه قصد یاری

امام حسین علیه‏السلام داشته و بخواهد به سپاه امام حسین علیه‏السلام ملحق شود،

به قتل برساند. همراهان این مرد 500 نفر بودند.

.

۳. در این روز با توجه به تمام محدودیتهایی كه برای نپیوستن كسی به سپاه

امام حسین علیه‏السلام صورت گرفت،

مردی به نام "عامر بن ابی سلامه" خود را به

امام حسین علیه‏السلام رساند و سرانجام در كربلا در روز عاشورا به شهادت رسید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 15:37  توسط محمد  | 

وقایع روز چهارم محرم سال 61

 

 

 

 

 

در روز چهارم محرم،

عبیداللّه‏ بن زیاد مردم كوفه را در مسجد جمع كرد و سخنرانی نمود

و ضمن آن مردم را برای شركت در جنگ با امام حسین علیه‏السلام تشویق و ترغیب نمود.

به دنبال آن 13 هزار نفر در قالب 4 گروه كه عبارت بودند از:

۱. شمر بن ذی الجوشن با چهار هزار نفر؛

۲. یزید بن ركاب كلبی با دو هزار نفر؛

۳. حصین بن نمیر با چهار هزار نفر؛

۴. مضایر بن رهینه مازنی با سه هزار نفر؛

به سپاه عمر بن سعد پیوستند.بهم پیوستن نیروهای فوق از این روز تا روز عاشورا بوده است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 15:23  توسط محمد  | 

وقایع روز سوم محرم سال 61

 

 

 

 

 

۱. "عمر بن سعد" یك روز پس از ورود امام حسین علیه‏السلام به سرزمین كربلا

یعنی روز سوّم محرم با چهار هزار سپاهی از اهل كوفه وارد كربلا شد.

.

 

۲. امام حسین علیه‏السلام قسمتی از زمین كربلا كه قبر مطهرش در آن واقع مي‏شد

را از اهالی نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریداری كرد

و با آنها شرط كرد كه مردم را برای زیارت راهنمایی نموده و زوّار او را تا سه روز میهمان كنند.

.

۳. در این روز "عمر بن سعد" مردی بنام "كثیر بن عبداللّه‏"

كه مرد گستاخی بود  را نزد امام حسین علیه‏السلام فرستاد تا پیغام او را به حضرت برساند.

كثیر بن عبداللّه‏ به عمر بن سعد گفت: اگر بخواهید در همین ملاقات حسین را به قتل برسانم

ولی عمر نپذیرفت و گفت: فعلاً چنین قصدی نداریم.

هنگامی كه وی نزدیك خیام رسید

"ابو ثمامه صیداوی" (همان مردی كه ظهر عاشورا نماز را به یاد آورد و حضرت او را دعا كرد)

نزد امام حسین علیه‏السلام بود. همین‏كه او را دید

رو به امام عرض كرد: این شخص كه مي‏آید، بدترین مردم روی زمین است.

پس سراسیمه جلو آمد و گفت: شمشیرت را بگذار و نزد

امام حسین علیه‏السلام برو. گفت: هرگز چنین نمي‏كنم.

ابوثمامه گفت: پس دست من روی شمشیرت باشد تا پیامت را ابلاغ كنی.

گفت: هرگز! ابوثمامه گفت: پیغامت را به من بسپار تا برای امام ببرم،

تو مرد زشت‏كاری هستی و من نمي‏گذارم بر امام وارد شوی.

او قبول نكرد، برگشت و ماجرا را برای ابن سعد بازگو كرد.

سرانجام عمر بن سعد با فرستادن پیكی دیگر

از امام پرسید: برای چه به اینجا آمده‏ای؟ حضرت در جواب فرمود:

"مردم كوفه مرا دعوت كرده‏اند و پیمان بسته‏اند،

بسوی كوفه مي‏روم و اگر خوش ندارید بازمي‏گردم... .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 15:19  توسط محمد  | 

وقایع روز دوم محرم سال 61

 

 

 

 

۱. امام حسین علیه‏السلام در روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سال 61 هجری به كربلا وارد شد.

عالم بزرگوار "سید بن طاووس" نقل كرده است كه: امام علیه‏السلام چون به كربلا رسید،

پرسید: نام این سرزمین چیست؟

همینكه نام كربلا را شنید

فرمود: این مكان جای فرود آمدن ما و محل ریختن خون ما و جایگاه قبور ماست.

این خبر را جدم رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله به من داده است.

.

 

۲. در این روز "حر بن یزید ریاحی" ضمن نامه‏ای "عبیداللّه‏ بن زیاد" را از

ورود امام حسین علیه‏السلام به كربلا آگاه نمود.

.

 

۳. در این روز امام حسین علیه‏السلام به اهل كوفه نامه‏ای نوشت

و گروهی از بزرگان كوفه كه مورد اعتماد حضرت بودند ـ را از حضور خود در كربلا آگاه كرد.

حضرت نامه را به "قیس بن مسهّر" دادند تا عازم كوفه شود.

اما ستمگران پلید این سفیر جوانمرد امام علیه‏السلام را دستگیر كرده و به شهادت رساندند.

زمانی كه خبر شهادت قیس به امام علیه‏السلام رسید،

حضرت گریست و اشك بر گونه مباركش جاری شد و فرمود:

"اللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَلِشِیعَتِنا عِنْدكَ مَنْزِلاً كَریما واجْمَعْ بَینَنا وَبَینَهُمْ فِی مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِكَ،

اِنَّكَ عَلی كُلِّ شَیي‏ءٍ قَدیرٌ؛

خداوندا! برای ما و شیعیان ما در نزد خود قرارگاهِ والایی قرار ده

و ما را با آنان در جایگاهی از رحمت خود جمع كن، كه تو بر انجام هر كاری توانایی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 15:9  توسط محمد  | 

وقایع روز اول محرم سال 61

 

 

 

 

امام حسین(علیه السلام) در روز اول محرم سال 61 هجرى قمرى

در حالى که به کربلا نزدیک مى شدند به قصر بنى مقاتل رسید و در آنجا نزول فرمود.

پس ناگاه، نگاه حضرت به خیمه اى افتاد، حضرت پرسیدند: این خیمه کیست؟

گفتند: خیمه عبید الله ابن حرّ جعفى است.

فرمود: او را نزد من آورید.

عبید اللّه در پاسخ پیام رسان امام حسین(علیه السلام) گفت:

من از کوفه بیرون نیامدم مگر به سبب آنکه مبادا حسین داخل کوفه شود و من در آنجا باشم،

به خدا سوگند من نمى خواهم او را ببینم و حتى نمى خواهم او هم مرا ببیند.

رسول برگشت و سخنان او را نقل کرد.

حضرت خودشان تشریف بردند، همان کلمات را به حضرت عرض کرد.

حضرت فرمودند: اگر یارى مرا نمى کنى در صدد قتال من برمیا،

به خدا سوگند هر کس استغاثه مرا بشنود و یارى نکند هلاک خواهد شد.

آن مرد گفت: ان شاء اللّه چنین نخواهد شد و از سعادت همیشگى محروم ماند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 14:59  توسط محمد  | 

یا ابوالفضل العباس ادرکنی

 

 

 

 چهارامامی که تو را دیده اند                                 

 

 دست علم دار تو بوسیده اند

 

 

                                             

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آذر1389ساعت 0:6  توسط محمد  | 

عشق های بزرگ تاریخ ندارند

 

 

 

 

عشق های بزرگ تاریخ ندارند

 

تاریخ از آنجایی شروع میشود که

 

نگاهی دلی را بلرزاند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آذر1389ساعت 2:9  توسط محمد  | 

در مسیر باشی کافیه ...

 

 

 

 

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت. 

 

از او پرسیدند: کجا می روی؟
 

گفت: می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهری دیگر زندگی می کند ببرم.

 

 گفتند: واقعا که مسخره ای! تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی. 
 

این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستان ها بگذری تا به او برسی.

 

مورچه گفت: مهم نیست. 
 

 

همین که من در این مسیر باشم، او خودش می فهمد که دوستش دارم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آذر1389ساعت 1:14  توسط محمد  | 

3 نفر ...

 

 

 

 

در دنیا فقط 3 نفر هستند

که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف می کنند،

پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش می کنی،

مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 آبان1389ساعت 1:20  توسط محمد  | 

نشانه های زن و شوهری ... ( قابل توجه بعضیا )

 

 

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آن ها را دیدند و آن ها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم.
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !
 

 

اول این که آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،

ما دستهایمان از هم جداست!

 

دوم، آن ها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،

ما رویمان به طرف دیگریست!

 

سوم آن که آن ها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،

با هم با احساس حرف می زنند، ما احساسی به هم نداریم!

 

چهارم آن که آن ها با هم بگو بخند می کنند، می بینید که، ما غمگینیم!

 

پنجم، آن ها چسبیده به هم راه می روند، اما یکی از ما جلوتر از دیگری می رود!

 

ششم آن که آن ها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،

ما هیچ نمی خوریم!

 

هفتم، آن ها هنگام با هم بودن بهترین لباس هایشان را می پوشند،

ما لباس های کهنه تنمان است... !

 

هشتم، ...

ماموران گفتند، خیلی خوب، بروید، بروید، فقط بروید ...

 

 

                              قابل توجه بعضیا...!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 آبان1389ساعت 0:18  توسط محمد  | 

با اعتقاد، اعتماد و امید زندگی کنید ...

 

 

اعتقاد: 

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. 

روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،

فقط یک پسربچه با چتر آمده بود، این یعنی اعتقاد. 

اعتماد: 

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،

وقتی که شما او را به بالا پرتاب می کنید، او می خندد ...

چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت، این یعنی اعتماد. 

امید: 

هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از این که روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.

ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید، این یعنی امید...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 آبان1389ساعت 1:46  توسط محمد  | 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا ...

 

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 

باید آدمش پیدا شود!

 

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،

 

از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 

سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده،

 

کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و

 

نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

 

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت

 

و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی

 

برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی!

 

یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

 

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی…

 

به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

 

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

 

اما بگذار به سن تو برسند!

 

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود

 

آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 

غریب است دوست داشتن.

 

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

 

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر،

 

هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 

                                  

 

                             تقصیر از ما نیست؛

                   

                 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه،

         

          این گونه به گوشمان خوانده شده‌اند ...                                    

 

        

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 آبان1389ساعت 1:31  توسط محمد  | 

ارزش با هم بودن

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 آبان1389ساعت 1:10  توسط محمد  | 

راز خوشبختی در زندگی مشترک ...

 

 

 

 زن عشق می کارد و کینه درو می کند

 

 

 

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.

آنها در شهر مشهور شده بودند

به خاطر این که در طول۲۵ سال حتی کوچک ترین اختلافی با هم نداشتند.

تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند

تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو)بفهمند.

سردبیر میگه، آقا واقعا باور کردنی نیست؟

یه همچین چیزی چه طور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:

بعد از ازدواج برای ماه عسل به ... رفتیم،

اون جا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.

اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.

سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت.

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :

"این بار اولته"

دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.

بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد

این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:

"این دومین بارته"

بعد بازم راه افتادیم.

وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت

خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :

چی کار کردی ؟

حیون بیچاره رو کشتی!

دیونه شدی؟

یه نگاهی به من کرد و گفت:

" این بار اولته "

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت 1:39  توسط محمد  | 

پاسخ جالب آلبرت انیشتین به پیشنهاد ازدواج مریلین مونرو

 

 

 

 

می گویند "مریلین مونرو " یك وقتی نامه ای نوشت به "البرت اینشتین "

 

كه فكرش را بكن كه اگر من و تو ازدواج كنیم

 

بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !

 

اقای " اینشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .

 

واقعا هم كه چه غوغایی می شود !

 

ولی این یك روی سكه است .

 

فكرش را بكنید كه اگر قضیه بر عكس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 2:35  توسط محمد  | 

آب ...

 

 

 

 

٢ لیوان آب بعد از بیداری، کمک می کند به فعال کردن ارگان های داخلی

1 لیوان آب سی دقیقه قبل از غذا کمک می کند به هضم غذا

1 لیوان آب قبل از حمام، کمک می کند به کاهش فشار خون

1 لیوان آب قبل از خواب، کمک می کند به کاهش بروز سکته مغزی یا قلبی.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 2:29  توسط محمد  | 

پرواز یوزپلنگ !

 

 

 

عکاس : برندا راسنک / مجله نشنال جیگرافیک

عکس با کیفیت بهتر را اینجا مشاهده کنید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 2:13  توسط محمد  | 

خیابانی سربالایی در سانفرانسیسکو کالیفرنیا


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 2:8  توسط محمد  | 

عشق ...

 

 

عاشق بود یا نه، این را نمی فهمید،

.

عاشق هست یا نه، این را نمی فهمید،

.

فقط این را می فهمید که باید از لای کتاب های فلسفی

.

اثبات کند که عشقی نیست...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 2:3  توسط محمد  | 

درخواست ازدواج یک دخترچینی

 

"یانگ زنگ منگین" دانشجوی دختر دانشگاهی در چین به واسطه ی یادداشتش روی یک کاغذ بیشتر از

آنچه که فکرش را می کرد در میان هم دانشکده هایش خواستگار پیدا کرد .

در 8 مارس 2010 که مصادف با روز زن در چین بود دانشگاه "علم و تکنولوژی الکترونیک" چین به

تمام دختران دانشگاه یک تکه کاغذ سفید داد و از آنان خواست آرزویشان را روی آن بنویسند و روی

"دیوار آرزو" ی دانشگاه بچسبانند تا همه آن را ببینند

 

 پیام "یانگ زنگ منگین"

 

"یانگ زنگ منگین" اینگونه روی کاغذ نوشت:

"اسم من "یانگ زنگ منگین" است دانشجوی سال اول دانشگاه و فکر می کنم که جذاب هستم .

متاسفانه تا به حال نتوانستم شخص مناسبی را برای زندگیم پیدا کنم. اما به سرنوشت اعتقاد دارم.

اگر کسی از شما آقایان آرزویی مانند من دارید،

پایین ساختمان خوابگاه من بیایید و نام مرا با صدای بلند بین ساعت 12:30

تا 12:50 در 11 مارس فریاد بزنید. من پنهانی شما را نگاه خواهم کرد.

اگر شما همانی بودید که من دنبالش هستم پایین می آیم و شما را ملاقات خواهم کرد.

این را هم اضافه می کنم که نسبت دانشجویان پسر در این دانشگاه به دختران 25 به 1 است.

شما واقعا فرصت خوبی دارید!.

 

تجمع خواستگاران مقابل خوابگاه


 

پیام "یانگ زنگ منگین" در 11 مارس مشهور شد.

بیش از 2000 دانشجوی پسر مقابل خوابگاه این دختر جمع شدند.

با وجود این همه ی آنها شهامت فریاد زدن نام آن دختر را نداشتند.

شاید هم به این دلیل اینکار را نکردند چون آنهایی هم که نامش راصدا کردند شانسی برای ملاقت

"یانگ زنگ منگین" نداشتند.

 

تصویری از "یانگ زنگ منگین"

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مهر1389ساعت 2:12  توسط محمد  | 

عکس هوایی و ماهواره ای از کعبه، مسجدالحرام

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 23:23  توسط محمد  | 

دیوارهای دنیا...

 

 

دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.

مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد.

به امید آن که شاید درب آن خانه باز شود.

گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار ! 

آن طرف، حیاط خانه خداست...

و آن وقت هی در می زنم؛ در می زنم؛ و می گویم:

دلم افتاده توی حیاط شما. می شود دلم را پس بدهید ... ؟! 

کسی جوابم را نمی دهد.

کسی در را برایم باز نمی کند.

اما همیشه، دستی، دلم رامی اندازد این طرف دیوار.

همین. 

و من این بازی را دوست دارم.

همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار، همین که ...

من این بازی را ادامه می دهم و آن قدر دلم را پرت می کنم،

آن قدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند.

تا آن در را باز کنند و بگویند:

بیا خودت دلت را بردار و برو.

آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم  . . .

"عرفان نظرآهاری"

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 23:8  توسط محمد  | 

فاصله ابراز عشق دور نیست ...

 

 

روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.

شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و

از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى کرد،

براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد

 

و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد،

 

که ناگهان شوهرش گفت:  مرا بغل کن.

زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.

 

با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.

 

شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.

زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر، همسرش را به خانه رساند

 

ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ساده

 

"مرا بغل کن"

 

چقدر احساس خوشبختى در قلب همسرش باعث شده

 

که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

.

 

عشق چنان عظیم است که در تصور نمیگنجد.

 

فاصله ابراز عشق دور نیست.

 

فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید ...

 

 

یوسف عابدی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مهر1389ساعت 20:39  توسط محمد  | 

اخلاق ...

 

 

روزی از یک دانشمند ریاضیدان سوال شد که نظرشان را درباره زن و مرد بیان نمایند و درجواب ایشان فرمودند که :

اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
اگر دارای (زیبایی) هم باشند یک صفر جلوی عدد یک می گذاریم =10
اگر (پول) هم داشته باشند یک صفر دیگر جلوی عدد یک می گذاریم =100
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند صفر دیگری جلوی عدد یک می گذاریم=1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست.
پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.

نتیجه :

اگر اخلاق نباشد انسان خدای ثروت و اصل و نسب و زیبایی هم باشد، هیچ نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مهر1389ساعت 20:23  توسط محمد  |