اثر جدید استادفرشچیان با نام "پرچمدارحق"
اثر جدید استادفرشچیان با نام "پرچمدارحق"

همه چیو هیچی
اثر جدید استادفرشچیان با نام "پرچمدارحق"


همین که شب عاشورا نزدیک شد حضرت امام حسین علیه السلام اصحاب خود را جمع کرد.
حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرموده
که من در آن وقت مریض بودم با آن حال نزدیک شدم و گوش فرا داشتم تا پدرم چه میفرماید،
شنیدم که با اصحاب خود گفت:
اَثْنی عَلَی اللهِ اَحْسَنَ الثَّناءِ تا آخر خطبه که حاصلش به فارسی اینست:
ثنا میکنم خداوند خود را به نیکوتر ثناها و حمد میکنم او را بر شدت و رخاء،
ای پروردگار من سپاس میگذارم ترا بر اینکه ما را به تشریف نبوت تکریم فرمودی،
و قرآن را تعلیم ما نمودی، و به معضلات دین ما را دانا کردی،
و ما را گوش شنوا و دیده بینا و دل دانا عطا کردی، پس بگردان ما را از شکرگزاران خود.
به ادامه ی مطلب برو

1. در روز نهم محرم (تاسوعای حسینی)
شمر بن ذی الجوشن با نامهای كه از عبیداللّه داشت
از "نُخیله" كه لشكرگاه و پادگان كوفه بود با شتاب بیرون آمد
و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم وارد كربلا شد
و نامه عبیداللّه را برای عمر بن سعد قرائت كرد.
ابن سعد به شمر گفت: وای بر تو! خدا خانه ات را خراب كند،
چه پیام زشت و ننگینی برای من آوردهای.
به خدا قسم!
تو عبیداللّه را از قبول آنچه من برای او نوشته بودم بازداشتی و كار را خراب كردی... .
.
2. شمر كه با قصد جنگ وارد كربلا شده بود،
از عبیداللّه بن زیاد امان نامهای برای خواهرزادگان خود
و از جمله حضرت عباس علیهالسلام گرفته بود
كه در این روز امان نامه را بر آن حضرت عرضه كرد و ایشان نپذیرفت.
شمر نزدیك خیام امام حسین علیهالسلام آمد
و عباس، عبداللّه، جعفر و عثمان
(فرزندان امام علی علیهالسلام كه مادرشان امالبنین علیهاالسلام بود) را طلبید.
آنها بیرون آمدند،
شمر گفت: از عبیداللّه برایتان امان گرفتهام.
آنها همگی گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت كند،
ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد؟!
.
3. در این روز اعلان جنگ شد كه حضرت عباس علیهالسلام
امام حسین علیهالسلام را باخبر كرد.
امام حسین علیهالسلام فرمود:
ای عباس! جانم فدای تو باد، بر اسب خود سوار شو و از آنان بپرس كه چه قصدی دارند؟
حضرت عباس علیهالسلام رفت و خبر آورد كه اینان ميگویند:
یا حكم امیر را بپذیرید یا آماده جنگ شوید.
امام حسین علیهالسلام به عباس فرمودند:
اگر ميتوانی آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند
و امشب را مهلت دهند تا ما با خدای خود راز و نیاز كنیم و به درگاهش نماز بگذاریم.
خدای متعال ميداند كه من بخاطر او نماز و تلاوت قرآن را دوست دارم.
حضرت عباس علیهالسلام نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنان مهلت خواست.
عمر بن سعد در موافقت با این درخواست تردید داشت،
سرانجام از لشكریان خود پرسید كه چه باید كرد؟
"عمرو بن حجاج" گفت: سبحان اللّه! اگر اهل دیلم و كفار از تو چنین تقاضایی ميكردند
سزاوار بود كه با آنها موافقت كنی.
عاقبت فرستاده عمر بن سعد نزد حضرت عباس علیهالسلام آمد و گفت:
ما به شما تا فردا مهلت ميدهیم، اگر تسلیم شدید شما را به عبیداللّه ميسپاریم وگرنه
دست از شما برنخواهیم داشت

۱. "خوارزمی" در مقتل الحسین و "خیابانی" در وقایع الایام نوشتهاند كه
در روز هشتم محرم امام حسین علیهالسلام و اصحابش از تشنگی سخت آزرده خاطر شده بودند؛
بنابراین امام حسین علیهالسلام كلنگی برداشت
و در پشت خیمهها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را كَند،
آبی گوارا بیرون آمد و همه نوشیدند و مشكها را پر كردند، سپس آن آب ناپدید شد
و دیگر نشانی از آن دیده نشد. هنگامی كه خبر این ماجرا به عبیداللّه بن زیاد رسید،
پیكی نزد عمر بن سعد فرستاد كه: به من خبر رسیده است كه حسین چاه ميكَند و آب بدست ميآورد.
به محض اینكه این نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت كن كه دست آنها به آب نرسد
و كار را بر امام حسین علیهالسلام و یارانش سخت بگیر. عمر بن سعد دستور وی را عمل نمود.
.
۲. در این روز "یزید بن حصین همدانی" از
امام حسین علیهالسلام اجازه گرفت تا با عمر بن سعد گفتگو كند.
حضرت اجازه داد و او بدون آنكه سلام كند بر عمر بن سعد وارد شد؛
عمر بن سعد گفت: ای مرد همدانی! چه چیز تو را از سلام كردن به من بازداشته است؟
مگر من مسلمان نیستم؟
گفت: اگر تو خود را مسلمان ميپنداری پس چرا بر عترت پیامبر شوریده
و تصمیم به كشتن آنها گرفتهای و آب فرات را كه حتی حیوانات این وادی از آن مينوشند
از آنان مضایقه ميكنی؟
عمر بن سعد سر به زیر انداخت و گفت: ای همدانی!
من ميدانم كه آزار دادن به این خاندان حرام است،
من در لحظات حسّاسی قرار گرفتهام و نميدانم باید چه كنم؛
آیا حكومت ری را رها كنم، حكومتی كه در اشتیاقش ميسوزم؟
و یا دستانم به خون حسین آلوده گردد، در حالی كه ميدانم كیفر این كار، آتش است؟
ای مرد همدانی! حكومت ری به منزله نور چشمان من است
و من در خود نميبینم كه بتوانم از آن گذشت كنم.
یزید بن حصین همدانی بازگشت و ماجرا را به عرض امام حسین علیهالسلام رساند و گفت:
عمر بن سعد حاضر شده است شما را در برابر حكومت ری به قتل برساند.
.
3. امام حسین علیهالسلام مردی از یاران خود بنام "عمرو بن قرظة" را نزد ابن سعد فرستاد
و از او خواست تا شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشند.
شب هنگام امام حسین علیهالسلام با 20 نفر و عمر بن سعد با 20 نفر در محل موعود حاضر شدند.
امام حسین علیهالسلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند
و فقط برادر خود "عباس" و فرزندش "علياكبر" را نزد خود نگاه داشت.
عمر بن سعد نیز فرزندش "حفص" و غلامش را نگه داشت و بقیه را مرخص كرد.
در این ملاقات عمر بن سعد هر بار در برابر سؤال امام حسین علیهالسلام كه فرمود:
آیا ميخواهی با من مقاتله كنی؟ عذری آورد.
یك بار گفت: ميترسم خانهام را خراب كنند!
امام حسین علیهالسلام فرمود: من خانهات را ميسازم.
ابن سعد گفت: ميترسم اموال و املاكم را بگیرند!
فرمود: من بهتر از آن را به تو خواهم داد، از اموالی كه در حجاز دارم.
عمر بن سعد گفت: من در كوفه بر جان افراد خانوادهام از خشم ابن زیاد بیمناكم و ميترسم
آنها را از دم شمشیر بگذراند.
حضرت هنگامی كه مشاهده كرد عمر بن سعد از تصمیم خود باز نميگردد،
از جای برخاست در حالی كه ميفرمود:
تو را چه ميشود؟ خداوند جانت را در بسترت بگیرد و تو را در قیامت نیامرزد.
به خدا سوگند! من ميدانم كه از گندم ری نخواهی خورد!
ابن سعد با تمسخر گفت: جو ما را بس است.
.
۴. پس از این ماجرا، عمر بن سعد نامهای به عبیداللّه نوشت
و ضمن آن پیشنهاد كرد كه امام حسین علیهالسلام را رها كنند؛
چرا كه خودش گفته است كه یا به حجاز برميگردم یا به مملكت دیگری ميروم.
عبیداللّه در حضور یاران خود نامه ابن سعد را خواند،
"شمر بن ذی الجوشن" سخت برآشفت و نگذاشت عبیداللّه با پیشنهاد عمر بن سعد موافقت كند.

۱. در روز هفتم محرم عبید اللّه بن زیاد ضمن نامهای به
عمر بن سعد از وی خواست تا با سپاهیان خود بین امام حسین و یاران،
و آب فرات فاصله ایجاد كرده و اجازه نوشیدن آب به آنها ندهد.
عمر بن سعد نیز بدون فاصله "عمرو بن حجاج" را با 500 سوار در كنار شریعه فرات مستقر كرد
و مانع دسترسی امام حسین علیهالسلام و یارانش به آب شدند.
.
2. در این روز مردی به نام "عبداللّه بن حصین ازدی" كه از قبیله "بجیله" بود
فریاد برآورد: ای حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانی نخواهی دید!
به خدا سوگند كه قطرهای از آن را نخواهی آشامید، تا از عطش جان دهی!
امام حسین علیهالسلام فرمودند: خدایا! او را از تشنگی بكش
و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار نده.
حمید بن مسلم ميگوید: به خدا سوگند كه پس از این گفتگو به دیدار او رفتم
در حالی كه بیمار بود، قسم به آن خدایی كه جز او پروردگاری نیست،
دیدم كه عبداللّه بن حصین آنقدر آب ميآشامید تا شكمش بالا ميآمد و آن را بالا ميآورد
و باز فریاد ميزد: العطش! باز آب ميخورد، ولی سیراب نميشد. چنین بود تا به هلاكت رسید

۱. در این روز عبیداللّه بن زیاد نامهای برای عمر بن سعد فرستاد كه:
من از نظر نیروی نظامی اعم از سواره و پیاده تو را تجهیز كردهام.
توجه داشته باش كه هر روز و هر شب گزارش كار تو را برای من ميفرستند.
.
۲. در این روز "حبیب بن مظاهر اسدی" به امام حسین علیهالسلام عرض كرد:
یابن رسول اللّه! در این نزدیكی طائفهای از بنی اسد سكونت دارند
اگر اجازه دهی من به نزد آنها بروم و آنها را به سوی شما دعوت نمایم.
امام حسین علیهالسلام اجازه دادند و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد
و نزد آنها رفت و به آنان گفت: بهترین ارمغان را برایتان آوردهام،
شما را به یاری پسر رسول خدا دعوت ميكنم،
او یارانی دارد كه هر یك از آنها بهتر از هزار مرد جنگی است
و هرگز او را تنها نخواهند گذاشت و به دشمن تسلیم نخواهند نمود.
عمر بن سعد او را با لشكری انبوه محاصره كرده است،
چون شما قوم و عشیره من هستید، شما را به این راه خیر دعوت مينمایم... .
در این هنگام مردی از بنياسد كه او را "عبداللّه بن بشیر" مينامیدند برخاست و
گفت: من اولین كسی هستم كه این دعوت را اجابت ميكنم و سپس رجزی حماسی خواند:
قَدْ عَلِمَ الْقَومُ اِذ تَواكلوُا وَاَحْجَمَ الْفُرْسانُ تَثاقَلُوا
اَنِّی شجاعٌ بَطَلٌ مُقاتِلٌ كَاَنَّنِی لَیثُ عَرِینٍ باسِلٌ
"حقیقتا این گروه آگاهند در هنگامی كه آماده پیكار شوند
و هنگامی كه سواران از سنگینی و شدت امر بهراسند،
كه من [رزمندهای] شجاع، دلاور و جنگاورم، گویا همانند شیر بیشهام."
سپس مردان قبیله كه تعدادشان به 90 نفر ميرسید برخاستند و برای یاری
امام حسین علیهالسلام حركت كردند.
در این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه كرد
و او مردی بنام "ازْرَق" را با 400 سوار به سویشان فرستاد.
آنان در میان راه با یكدیگر درگیر شدند، در حالی كه فاصله چندانی با امام حسین علیهالسلام نداشتند.
هنگامی كه یاران بنياسد دانستند تاب مقاومت ندارند،
در تاریكی شب پراكنده شدند و به قبیله خود بازگشتند
و شبانه از محل خود كوچ كردند كه مبادا عمر بن سعد بر آنان بتازد.
حبیب بن مظاهر به خدمت امام حسین علیهالسلام آمد و جریان را بازگو كرد.
امام حسین علیهالسلام فرمودند: "لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ"

۱. در این روز عبیداللّه بن زیاد، شخصی بنام
"شبث بن ربعی را به همراه یك هزار نفر به طرف كربلا گسیل داد.
.
۲. عبیداللّه بن زیاد در این روز دستور داد تا شخصی بنام
"زجر بن قیس" بر سر راه كربلا بایستد و هر كسی را كه قصد یاری
امام حسین علیهالسلام داشته و بخواهد به سپاه امام حسین علیهالسلام ملحق شود،
به قتل برساند. همراهان این مرد 500 نفر بودند.
.
۳. در این روز با توجه به تمام محدودیتهایی كه برای نپیوستن كسی به سپاه
امام حسین علیهالسلام صورت گرفت،
مردی به نام "عامر بن ابی سلامه" خود را به
امام حسین علیهالسلام رساند و سرانجام در كربلا در روز عاشورا به شهادت رسید.
.jpg)
در روز چهارم محرم،
عبیداللّه بن زیاد مردم كوفه را در مسجد جمع كرد و سخنرانی نمود
و ضمن آن مردم را برای شركت در جنگ با امام حسین علیهالسلام تشویق و ترغیب نمود.
به دنبال آن 13 هزار نفر در قالب 4 گروه كه عبارت بودند از:
۱. شمر بن ذی الجوشن با چهار هزار نفر؛
۲. یزید بن ركاب كلبی با دو هزار نفر؛
۳. حصین بن نمیر با چهار هزار نفر؛
۴. مضایر بن رهینه مازنی با سه هزار نفر؛
به سپاه عمر بن سعد پیوستند.بهم پیوستن نیروهای فوق از این روز تا روز عاشورا بوده است

۱. "عمر بن سعد" یك روز پس از ورود امام حسین علیهالسلام به سرزمین كربلا
یعنی روز سوّم محرم با چهار هزار سپاهی از اهل كوفه وارد كربلا شد.
.
۲. امام حسین علیهالسلام قسمتی از زمین كربلا كه قبر مطهرش در آن واقع ميشد
را از اهالی نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریداری كرد
و با آنها شرط كرد كه مردم را برای زیارت راهنمایی نموده و زوّار او را تا سه روز میهمان كنند.
.
۳. در این روز "عمر بن سعد" مردی بنام "كثیر بن عبداللّه"
كه مرد گستاخی بود را نزد امام حسین علیهالسلام فرستاد تا پیغام او را به حضرت برساند.
كثیر بن عبداللّه به عمر بن سعد گفت: اگر بخواهید در همین ملاقات حسین را به قتل برسانم
ولی عمر نپذیرفت و گفت: فعلاً چنین قصدی نداریم.
هنگامی كه وی نزدیك خیام رسید
"ابو ثمامه صیداوی" (همان مردی كه ظهر عاشورا نماز را به یاد آورد و حضرت او را دعا كرد)
نزد امام حسین علیهالسلام بود. همینكه او را دید
رو به امام عرض كرد: این شخص كه ميآید، بدترین مردم روی زمین است.
پس سراسیمه جلو آمد و گفت: شمشیرت را بگذار و نزد
امام حسین علیهالسلام برو. گفت: هرگز چنین نميكنم.
ابوثمامه گفت: پس دست من روی شمشیرت باشد تا پیامت را ابلاغ كنی.
گفت: هرگز! ابوثمامه گفت: پیغامت را به من بسپار تا برای امام ببرم،
تو مرد زشتكاری هستی و من نميگذارم بر امام وارد شوی.
او قبول نكرد، برگشت و ماجرا را برای ابن سعد بازگو كرد.
سرانجام عمر بن سعد با فرستادن پیكی دیگر
از امام پرسید: برای چه به اینجا آمدهای؟ حضرت در جواب فرمود:
"مردم كوفه مرا دعوت كردهاند و پیمان بستهاند،
بسوی كوفه ميروم و اگر خوش ندارید بازميگردم... .
۱. امام حسین علیهالسلام در روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سال 61 هجری به كربلا وارد شد.
عالم بزرگوار "سید بن طاووس" نقل كرده است كه: امام علیهالسلام چون به كربلا رسید،
پرسید: نام این سرزمین چیست؟
همینكه نام كربلا را شنید
فرمود: این مكان جای فرود آمدن ما و محل ریختن خون ما و جایگاه قبور ماست.
این خبر را جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به من داده است.
.
۲. در این روز "حر بن یزید ریاحی" ضمن نامهای "عبیداللّه بن زیاد" را از
ورود امام حسین علیهالسلام به كربلا آگاه نمود.
.
۳. در این روز امام حسین علیهالسلام به اهل كوفه نامهای نوشت
و گروهی از بزرگان كوفه كه مورد اعتماد حضرت بودند ـ را از حضور خود در كربلا آگاه كرد.
حضرت نامه را به "قیس بن مسهّر" دادند تا عازم كوفه شود.
اما ستمگران پلید این سفیر جوانمرد امام علیهالسلام را دستگیر كرده و به شهادت رساندند.
زمانی كه خبر شهادت قیس به امام علیهالسلام رسید،
حضرت گریست و اشك بر گونه مباركش جاری شد و فرمود:
"اللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَلِشِیعَتِنا عِنْدكَ مَنْزِلاً كَریما واجْمَعْ بَینَنا وَبَینَهُمْ فِی مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِكَ،
اِنَّكَ عَلی كُلِّ شَیيءٍ قَدیرٌ؛
خداوندا! برای ما و شیعیان ما در نزد خود قرارگاهِ والایی قرار ده
و ما را با آنان در جایگاهی از رحمت خود جمع كن، كه تو بر انجام هر كاری توانایی.

امام حسین(علیه السلام) در روز اول محرم سال 61 هجرى قمرى
در حالى که به کربلا نزدیک مى شدند به قصر بنى مقاتل رسید و در آنجا نزول فرمود.
پس ناگاه، نگاه حضرت به خیمه اى افتاد، حضرت پرسیدند: این خیمه کیست؟
گفتند: خیمه عبید الله ابن حرّ جعفى است.
فرمود: او را نزد من آورید.
عبید اللّه در پاسخ پیام رسان امام حسین(علیه السلام) گفت:
من از کوفه بیرون نیامدم مگر به سبب آنکه مبادا حسین داخل کوفه شود و من در آنجا باشم،
به خدا سوگند من نمى خواهم او را ببینم و حتى نمى خواهم او هم مرا ببیند.
رسول برگشت و سخنان او را نقل کرد.
حضرت خودشان تشریف بردند، همان کلمات را به حضرت عرض کرد.
حضرت فرمودند: اگر یارى مرا نمى کنى در صدد قتال من برمیا،
به خدا سوگند هر کس استغاثه مرا بشنود و یارى نکند هلاک خواهد شد.
آن مرد گفت: ان شاء اللّه چنین نخواهد شد و از سعادت همیشگى محروم ماند.
چهارامامی که تو را دیده اند
دست علم دار تو بوسیده اند

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت.
از او پرسیدند: کجا می روی؟
گفت: می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهری دیگر زندگی می کند ببرم.
گفتند: واقعا که مسخره ای! تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی.
این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستان ها بگذری تا به او برسی.
مورچه گفت: مهم نیست.
همین که من در این مسیر باشم، او خودش می فهمد که دوستش دارم.
در دنیا فقط 3 نفر هستند
که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف می کنند،
پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش می کنی،
مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود ...
زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آن ها را دیدند و آن ها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم.
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !
اول این که آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!
دوم، آن ها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!
سوم آن که آن ها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،
با هم با احساس حرف می زنند، ما احساسی به هم نداریم!
چهارم آن که آن ها با هم بگو بخند می کنند، می بینید که، ما غمگینیم!
پنجم، آن ها چسبیده به هم راه می روند، اما یکی از ما جلوتر از دیگری می رود!
ششم آن که آن ها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!
هفتم، آن ها هنگام با هم بودن بهترین لباس هایشان را می پوشند،
ما لباس های کهنه تنمان است... !
هشتم، ...
ماموران گفتند، خیلی خوب، بروید، بروید، فقط بروید ...
قابل توجه بعضیا...!!!
اعتقاد:
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،
فقط یک پسربچه با چتر آمده بود، این یعنی اعتقاد.
اعتماد:
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،
وقتی که شما او را به بالا پرتاب می کنید، او می خندد ...
چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت، این یعنی اعتماد.
امید:
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از این که روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.
ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید، این یعنی امید...
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،
از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده،
کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و
نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت
و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی
برای یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی!
یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی…
به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود
آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر،
هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه،
این گونه به گوشمان خوانده شدهاند ...
زن عشق می کارد و کینه درو می کند
روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.
آنها در شهر مشهور شده بودند
به خاطر این که در طول۲۵ سال حتی کوچک ترین اختلافی با هم نداشتند.
تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند
تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو)بفهمند.
سردبیر میگه، آقا واقعا باور کردنی نیست؟
یه همچین چیزی چه طور ممکنه؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:
بعد از ازدواج برای ماه عسل به ... رفتیم،
اون جا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.
اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.
سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت.
همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :
"این بار اولته"
دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.
بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد
این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:
"این دومین بارته"
بعد بازم راه افتادیم.
وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت
خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.
سر همسرم داد کشیدم و گفتم :
چی کار کردی ؟
حیون بیچاره رو کشتی!
دیونه شدی؟
یه نگاهی به من کرد و گفت:
" این بار اولته "

می گویند "مریلین مونرو " یك وقتی نامه ای نوشت به "البرت اینشتین "
كه فكرش را بكن كه اگر من و تو ازدواج كنیم
بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !
اقای " اینشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .
واقعا هم كه چه غوغایی می شود !
ولی این یك روی سكه است .
فكرش را بكنید كه اگر قضیه بر عكس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود

٢ لیوان آب بعد از بیداری، کمک می کند به فعال کردن ارگان های داخلی
1 لیوان آب سی دقیقه قبل از غذا کمک می کند به هضم غذا
1 لیوان آب قبل از حمام، کمک می کند به کاهش فشار خون
1 لیوان آب قبل از خواب، کمک می کند به کاهش بروز سکته مغزی یا قلبی.

عاشق بود یا نه، این را نمی فهمید،
.
عاشق هست یا نه، این را نمی فهمید،
.
فقط این را می فهمید که باید از لای کتاب های فلسفی
.
اثبات کند که عشقی نیست...
"یانگ زنگ منگین" دانشجوی دختر دانشگاهی در چین به واسطه ی یادداشتش روی یک کاغذ بیشتر از
آنچه که فکرش را می کرد در میان هم دانشکده هایش خواستگار پیدا کرد .
در 8 مارس 2010 که مصادف با روز زن در چین بود دانشگاه "علم و تکنولوژی الکترونیک" چین به
تمام دختران دانشگاه یک تکه کاغذ سفید داد و از آنان خواست آرزویشان را روی آن بنویسند و روی
"دیوار آرزو" ی دانشگاه بچسبانند تا همه آن را ببینند

پیام "یانگ زنگ منگین"
"یانگ زنگ منگین" اینگونه روی کاغذ نوشت:
"اسم من "یانگ زنگ منگین" است دانشجوی سال اول دانشگاه و فکر می کنم که جذاب هستم .
متاسفانه تا به حال نتوانستم شخص مناسبی را برای زندگیم پیدا کنم. اما به سرنوشت اعتقاد دارم.
اگر کسی از شما آقایان آرزویی مانند من دارید،
پایین ساختمان خوابگاه من بیایید و نام مرا با صدای بلند بین ساعت 12:30
تا 12:50 در 11 مارس فریاد بزنید. من پنهانی شما را نگاه خواهم کرد.
اگر شما همانی بودید که من دنبالش هستم پایین می آیم و شما را ملاقات خواهم کرد.
این را هم اضافه می کنم که نسبت دانشجویان پسر در این دانشگاه به دختران 25 به 1 است.
شما واقعا فرصت خوبی دارید!.

پیام "یانگ زنگ منگین" در 11 مارس مشهور شد.
بیش از 2000 دانشجوی پسر مقابل خوابگاه این دختر جمع شدند.
با وجود این همه ی آنها شهامت فریاد زدن نام آن دختر را نداشتند.
شاید هم به این دلیل اینکار را نکردند چون آنهایی هم که نامش راصدا کردند شانسی برای ملاقت
"یانگ زنگ منگین" نداشتند.
تصویری از "یانگ زنگ منگین"


دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد.
به امید آن که شاید درب آن خانه باز شود.
گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار !
آن طرف، حیاط خانه خداست...
و آن وقت هی در می زنم؛ در می زنم؛ و می گویم:
دلم افتاده توی حیاط شما. می شود دلم را پس بدهید ... ؟!
کسی جوابم را نمی دهد.
کسی در را برایم باز نمی کند.
اما همیشه، دستی، دلم رامی اندازد این طرف دیوار.
همین.
و من این بازی را دوست دارم.
همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار، همین که ...
من این بازی را ادامه می دهم و آن قدر دلم را پرت می کنم،
آن قدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند.
تا آن در را باز کنند و بگویند:
بیا خودت دلت را بردار و برو.
آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم . . .
"عرفان نظرآهاری"
روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و
از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى کرد،
براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد
و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد،
که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.
شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
شوهر، همسرش را به خانه رساند
ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ساده
"مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى در قلب همسرش باعث شده
که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
.
عشق چنان عظیم است که در تصور نمیگنجد.
فاصله ابراز عشق دور نیست.
فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید ...

یوسف عابدی
روزی از یک دانشمند ریاضیدان سوال شد که نظرشان را درباره زن و مرد بیان نمایند و درجواب ایشان فرمودند که :
اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
اگر دارای (زیبایی) هم باشند یک صفر جلوی عدد یک می گذاریم =10
اگر (پول) هم داشته باشند یک صفر دیگر جلوی عدد یک می گذاریم =100
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند صفر دیگری جلوی عدد یک می گذاریم=1000
ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست.
پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.
نتیجه :
اگر اخلاق نباشد انسان خدای ثروت و اصل و نسب و زیبایی هم باشد، هیچ نیست